خرید بک لینک
گاو

من یک گاوم . گاو زاده شده ام و هنوز هم گاوم ، ولی مبتلا به جنون انسانی . گذشته ام نکته درخشانی ندارد ، درست مثل الانم . با این وجود وقتی فقط گاو بودم زندگیم لذت بخش تر بود . لذت بخش که نه ، راستش آن را به الانم ترجیح می دادم. زیرا دقیقا مثل یک گاو ، آن طور که زاده شده بودم و سرشتم بود زندگی می کردم. ولی خب ، چه می شود کرد ، جنون علاج ندارد.
ای کاش از خیر آن تکه علفی که آن انسان رویش مدفوع کرده بود می گذشتم . ولی من که کف دستم را بو نکرده بودم ، چه می دانستم که آن انسان مبتلا به مریضی ریزش مغز است. این اسم را از خودم در آورده ام ، چون هنوز نمی دانم آن انسان کذایی چه مرضی داشت که همراه مدفوعش تکه هایی از مغزش نیز از مقعدش خارج می شد. ولی اسم آن مریضی دیگر چه اهمیتی می تواند داشته باشد ؟ الان من یک گاوم که مبتلاست به جنون ، آن هم از نوع انسانیش.
از زمانی که مبتلا به جنون شده ام مغزم عین کوره ی آجر پزی داغست . چه در خواب ، چه در بیداری . همیشه شعله اش روشن است و کارگران دائم مشغول کارند . اوایل وقتی سرم را در آب فرو می بردم کمی سرم خنک تر می شد . اما حال کارگران چنان شعله را بالا کشیده اند که وقتی سرم را در آب می کنم ، آب به جوش می آید ، اما ذره ایی از حرارت کوره کاسته نمی شود. ای کاش می توانستم لااقل لحظه ایی کارگران را به استراحت وادارم؛ ولی چه می شود کرد ، جنون علاج ندارد.
اوایل وضعم چنین دهشتناک نبود . ولی امان از روزی که به رابطه ی گله دار و قصاب پی بردم؛ پی بردم که دستشان توی یک کاسه است. فهمیدم که در واقع با هم چندان فرقی ندارند. فهمیدم آخرت همه ی ما گاوها قصاب خانه است. از آن موقع بود که علاوه بر جنون ، دچار شیزوفرنی نیز شدم. دیگر نه چیزی خوردم ، نه با گاوی همدم شدم و نه حتی از آغل بیرون آمدم. فکر می کردم همه می خواهند مرا پیش قصاب ببرند. روز به روز ضعیف تر و روان پریش تر می شدم . دیگر برای هیچ چیز شوقی نداشتم . همه چیز رنگ باخته بود. دیگر نه ماده گاو های گله ی همسایه که یواشکی ولی آزاد در دشت با هم ور می رفتیم ، نه نسیمی که بعد از بارشی ملایم از روی چمن های خیس خورده می گذشت و بوی علف را تا مغز استخوان می برد و همه ی وجود را پرمی کرد از میل به علف تازه و نه بازی هایی که با هم می کردیم و آزادانه به هرجا سرک می کشیدیم ، برایم هیچ رنگ و بوی خاصی نداشت. اما کم کم با قصاب خانه کنار آمدم . کم کم فهمیدم والاترین هدفی که یک گاو باید داشته باشد، تبدیل شدن به چند کیلو گوشت لخم خوشمزه است. کم کم حس کردم هدفم را پیدا کرده ام ، پس عاشقش شدم . همه ی وجودم شده بود تلاش برای فربه شدن. دوست داشتم فربه شوم و از زندگیم لذت ببرم. اما بدبختی ایی که داشتم و دارم حس تهوعیست که نمی گذارد چیزی را نشخوار کنم.
تهوع ... شاخص ترین نشانه ی جنون من این حس همیشگی تهوعست ، که حتی به من اجازه نمی دهد ذره ایی علف را نشخوار کنم. نمی دانم چرا و چگونه این حس تهوع همیشگی در من رخنه کرده ؟اما می دانم بعضی چیز ها تهوعم را تشدید می کند . گاو های نری که از هیچ نوع تلاشی مضایقه نمی کنند تا بتوانند دمی بر روی ماده گاوی بروند و آن چرب زبانی تصنعیشان و گوسفندانی که حتی یک کلمه از حرف هایم را نمی فهمند اما برای این که نشان دهند درکم می کنند عینا جملات خودم را تحویلم می دهند. اما چیزی که بیشتر از همه حالم را بد می کند ، دیدن مغز کریه دیگر گاو هاست آخر این جنون قدرتی خارق العاده به من بخشیده و آن دیدن مغز دیگر گاو هاست . به هر حال این تهوع نمی گذارد آن طور که باید از زندگی لذت ببرم . حیف می توانستم بیش از هر گاو دیگری از زندگیم لذت ببرم و تک تک لحظات زندگی را حس کنم . ولی خب ، چه می شود کرد ، جنون علاج ندارد.
تا دیروز دلم به این خوش بود که لااقل گذر پوستم به دباغ خانه می افتد . اما دیروز شنیدم که دامپزشک به گله دار می گفت : این گاو چنان بیماری خطرناکی دارد که باید زنده زنده سوزانده شود، چرا که کوچکترین تماسی با آن می تواند به قیمت گرانی تمام شود ، لذا نمی توان حتی ریسک کرد و سرش را برید و بعد لاشه اش را سوزاند. و بعد یک سری حرفای گنده گنده زد که نه من از آن ها سر در آوردم و نه گله دار و در آخر دوباره تاکید کرد: باید حتما زنده زنده سوزانده شود.
اولش کمی بهت زده بودم اما کم کم باهاش کنار آمدم ، خب بالاخره جنون علاج ندارد.
بالاخره قرارست که شعله ی کوره ی سرم برای همیشه خاموش شود . شعله ایی که فقط باید توسط شعله ایی دیگر خاموش شود . حس می کنم آن جا احساس آرامش خواهم داشت ، حس می کنم لااقل کسانی مثل من قبلا باید آن جا سوخته باشند. لااقل آن جا دیگر حس تنها بودن نخواهم داشت.
راستی به نظر شما مرا توی کوره ی آدم سوزی می سوزانند یا کوره ی گاو سوزی ؟ شاید هم مرا ببرند کوره آجر پزی !


برچسبها: من یک گاوم

برچسب: نویسنده: بهراد نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 5:16

صفحه بندی